همای شعر Bird Of Poem همای شعرم پیشه ام افسونگری است شعر میبافم برایت تا به تن کنی در این بوران بی عشقی ... فائزه جداءِ ( این وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است ) http://homayesher.mihanblog.com 2018-05-27T03:38:52+01:00 text/html 2017-07-19T05:32:08+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی اندر حکایت درجات رفیع تمدن من http://homayesher.mihanblog.com/post/156 <font size="2"> من به درجه رفیع تمدن رسیدم ، پله های تمدن رو دوتا یکی دارم بالا می رم . باور نمی کنی ؟! پس گوش کن ! صبح با هزار تا کش و قوص و من بمیرم پانشو ، تو بمیری بی خیال شو ، از تخت خواب جدا می شم . جدا که نه چون تمام فکرم روی بالشت نازم متمرکز شده ، که تنهایی بدون من چیکار می کنه ؟ دلسوزی در من بیداد می کنه ، این از علائم تمدن ...<br><br>همین جوری یهویی هجوم می برم سمت توالت ، من از این لوس بازیا خوشم نمیاد که بگم سرویس بهداشتی و از این حرفا . صورتم رو شسته نشسته می زنم بیرون آخه حیفه ، تمام لذت صبح ، به چرت زدنه تو تاکسیه اونم وسط بزرگراه ...<br><br>همچین با دهن باز که سال هاست رنگ مسواک رو ندیده و بوی راسوی خیس میده . تو کل مسیر خرناس می کشی و برات مهم نیست ، بدن ات که بوی اسانس کلاغ مرده میده کل فضای تاکسی رو پر کرده ، راننده بی نوا چهار تا شیشه رو کشیده پایین و کلی به به خالی کرده تو ماشین که شاید فضای متعفن حاکم در تاکسی از بین بره اما همچنان تاکسی بوی اه اه میده . بنده خدا تا مدت ها باید بشوره و بسابه تا بوی گند من بره . بماند مسافرینی که شیمیایی شدن و تا مدت ها باید درمان کنن شاید بهبود حاصل بشه . به این میگن ماندگاری تمدن ...<br><br>وارد اداره می شم با یک ربع تاخیر ، همچین با حراست&nbsp; گرم سلام و علیک می شم که انگار همین کله سحری با هم تلیت خوردیم . این از ، نشانه های انسان متمدن شدن که با مردم مهربون رفتار می کنم . دوتا چاکرم مخلصم می گم و می رم پشت میزم می شینم ...<br><br>جواب ارباب رجوع رو دوتا یکی می دم ، بقیه رو هم می فرستم دنبال نخود سیاه . انقدر کلمه پاراف رو تکرار می کنم که کف از لب و لوچه ام اویزون می شه . چای یکی بعد از دیگری می خورم . آخرین بیسکوییت ساقه طلایی رو تو لیوان چاییم فرو می برم و بعد از ، این که کل چاییم رو کشید به خودش می چپونم تو دهنم دست آخرم ی لبخند مکش مرگ ما به همکارم می ندازم که یعنی بله ما انقدر متمدنیم ، بیسکوییت با چای می خوریم ...<br><br>موقع ناهار وسط سلف به دوستم تنه می زنم تا زودتر رو صندلی بشینم .<br>بعد هم بدون توجه به بقیه همچین شلپ و شالاپی راه می ندازم که تا دو متری اون ور تر کسی نشینه آخرشم ی عاروق چاشنی غذام می کنم و بی تفاوت از نگاه ملت که در حالت مشمئز کننده ای به من&nbsp; خیره شده رد می شم . من با کسی کاری ندارم پس دیگران هم نباید با من کار داشته باشند . این یعنی تمدن اجتماعی ...<br><br>موقع برگشتن به خونه با دوستام قرار سینما می گذاریم . تو سینما با بچه ها بلند بلند حرف میزنم و وسط فیلم از غم بیش از حد&nbsp; سیگار روشن می کنم اما مامور حراست میاد و بهم تذکر می ده ، آخه چرا این آدم ها به همزاد پنداری من اهمیت نمیدن ، این کارهاشون دور از تمدن ...<br><br>شب که می رسم خونه ، با همون لباس&nbsp; می رم تو تخت تا صبح راحت تر&nbsp; آماده بشم ، آخه چرا باید لباس هام رو عوض کنم وقتی فردا دوباره باید اینارو&nbsp; بپوشم . به این می گن وقت شناسی و این از نشانه های تمدن و پیشرفته ...<br><br>صبح با خستگی مفرط از جا می پرم ، انگار کل شب رو کابوس دیدم ، چقدر از اون منِ متمدن بدم اومد ، تازه فهمیدم تمدن زیادم خوب نیست . به این نتیجه رسیدم هر چقدر سنتی تر باشم زندگیم لذت بخش تره . بلند شدم حوله رو برداشتم به سمت حمام رفتم ، با&nbsp; خودم گفتم : گل نیستم که مردم با بوی من حال کنن ...<br><br>فائزه جداء<br><br>روزنامه صبح وطن قزوین - <span id="ctl00_cphTop_Sampa_Web_View_TimeUI_ShowDate00cphTop_3409_lblShamsi" class="show date">سه شنبه - ۲</span><span id="ctl00_cphTop_Sampa_Web_View_TimeUI_ShowDate00cphTop_3409_lblShamsi" class="show date"><span id="ctl00_cphTop_Sampa_Web_View_EventUI_EventCalendarSimple30cphTop_3407_ecmEvents_rpItems_ctl05_lblEventDate">۷</span> تیر ۱۳۹۶</span> </font> text/html 2017-06-03T14:14:15+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی آزادی ! http://homayesher.mihanblog.com/post/155 <font size="3">آزادی !<br>مبهم ترین واژه در دنیای من است<br>سکولاری که <br>همیشه در تبعید اشعار<br>محبوس است ... <br><br>فائزه جداء<br></font> text/html 2017-06-03T10:50:37+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی زمین ، پیش از تو مرده بود ! http://homayesher.mihanblog.com/post/154 <font size="3">&nbsp;زمین ، پیش از تو مرده بود !<br>وقتی ، اندیشه ی تدفینت<br>خواب ماه را <br>آشفته می کرد<br>تصور<br>نداشتنت<br>مرگ تدریجی آسمان را رقم زد<br>زمین ، پیش از تو مرده بود !<br>&nbsp;وقتی که آغوش مادران<br>&nbsp;خشکسالی عجیبی را تجربه کرد ،<br>و لبخند هیچ کودکی<br>شیر به پستانشان نیاورد ،<br>زمین ، پیش از تو مرده بود !<br>وقتی ققنوس ها دست به خودکشی زدند<br>بدون داشتن امید<br>برای تولد دوباره یشان<br>و زمین یک باره مرد<br>وقتی نگاهت به پرواز پرستویی قفل شد<br>زمین ، پیش از تو مرده بود! !!!<br><br>فائزه جداء <br></font> text/html 2017-06-03T10:44:58+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی صد بار گفتم عاشقت هستم ... http://homayesher.mihanblog.com/post/153 <font size="3">صد بار گفتم عاشقت هستم<br>اما ندانستی ، نفهمیدی<br>یک بار گفتم می روم ، این بار<br>اما چه معصومانه خندیدی ...<br><br>فائزه جداءِ&nbsp; </font> text/html 2017-02-19T18:26:55+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی دلتنگی ... http://homayesher.mihanblog.com/post/152 <div><font size="3">دلتنگی ، چیز غریبی است ، &nbsp;وقتی دلتنگی سرت به تنت زیادی می کند ، پاهایت همیشه آماده رفتن هستند ...</font></div><div><font size="3">دستانت به دنبال چیزی می گردد و چشمانت !!!</font></div><div><font size="3">امان از چشمانت ، امان ...</font></div><div><font size="3">انگار هرچه ابر در آسمان است و عقده باریدن دارد یک باره به چشمان تو هجوم آورده اند ...</font></div><div><font size="3">همیشه منتظری ،</font></div><div><font size="3">وای از انتظار ، وای ...</font></div><div><font size="3">دلتنگی ، حس عجیبی دارد ، دلت طوفانی و لبت خندان است ...&nbsp;</font></div><div><font size="3">پشت شیشه چشمانت سیلی پنهان می شود که با یک تلنگر طغیان می کند ...</font></div><div><font size="3">دلتنگی درد بدی &nbsp;دارد و تنها تو می فهمی و خودت ...</font></div><div><font size="3">وقتی ناگهان تو را در افکار و خاطرات گذشته شکست می دهد و به زانو در می آورد و تو ناچار &nbsp;تسلیم می شوی ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">دلتنگی ، امان از دلتنگی ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء</font></div><div><br></div> text/html 2017-02-19T18:24:03+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی چرا !؟ http://homayesher.mihanblog.com/post/151 <div><font size="3">کمی تو را نگاه می کنم ، همان چشم های سیاه ، همان ته ریش ، همان نگاه ، همان لب ها ...</font></div><div><font size="3">با خودم کلنجار می روم ، یعنی حرفم را می فهمد ، یعنی مرا باور می کند ، باز سرم را پایین می اندازم ، گوشی را خاموش می کنم و کنار خودم روی مبل قرار می دهم . دستم را زیر سرم می گذارم و لم می دهم با خودم هزاران بار آخرین پیامت را مرور می کنم ، غمی سنگین بر پرده قلبم نقش می بندد ، روی شیشه چشمانم چند قطره باران اشک می نشیند ، پوزخندی می زنم و باز چشمانم را می بندم ...</font></div><div><font size="3">با خودم می گویم : چرا فکر تو راحتم نمی گذارد ؟!&nbsp;</font><span style="font-size: medium;">به همان شکل که لم داده ام دستم را از زیر سرم بیرون می کشم ، انگشتانم گز گز می کند . گوشی را برمی دارم ، عکس تو را نگاه می کنم و هربار فقط می پرسم : چرا ؟</span></div><div><font size="3">و تو تنها نگاهم می کنی ، با همان چشم ها ، همان نگاه ، همان ته ریش ، همان لب ها ...</font></div><div><br></div><div><font size="3">فائزه جداء&nbsp;</font></div><div><br></div> text/html 2017-02-11T19:30:47+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی سقوط آزاد ... http://homayesher.mihanblog.com/post/150 <div><font size="3">با خودت کلنجار می روی . در جنگ و ستیزی ، دوست داشته باشی یا همچنان در تنهایی خودت شناور بمانی . اما با تمام این مبارزه کردن ها ، یک روز می رسد که وا می دهی ، وقتی کسی می آید که حسی زیبا به او پیدا می کنی . تازه معنای دوست داشتن را درک می کنی ...</font></div><div><font size="3">طعم لذت بخش دلبستگی را ، وابستگی را ، عاشق شدن را ، یک روز می شود که انتظار کلافه ات می کند . تورا با انسان ها بیگانه می کند . به خودت که می آیی ، می بینی عاشق شده ای و بدون او حالت خوش نیست ، کلافه ای و مدام منتظری تا تو را با یک لبخند ، یک نگاه ، یک پیام ، یک زنگ به وجد بیاورد ...</font></div><div><font size="3">اما ، مدتی که می گذرد تازه طعم تلخ عشق یک طرفه را می چشی . تمام دوستت دارم هایت را انگار مثل سنگی به شیشه ی قلبت زده &nbsp;و باعث ترک های متوالی شده ای . آن زمان است که در خودت فرو می روی و کم کم خورد خواهی شد و هر بار فقط به این فکر می کنی که چرا عاشقش شدی ؟</font></div><div><font size="3">و این سقوط آزاد تو خواهد بود در عمق روزهای بدون او بودن ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء</font></div> text/html 2017-02-08T11:46:40+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی همیشه به دیگران عشق بدهید ... http://homayesher.mihanblog.com/post/149 <div><font size="3">همیشه به دیگران عشق بدهید ،</font></div><div><font size="3">محبت بدهید ،</font></div><div><font size="3">لبخند بدهید ،</font></div><div><font size="3">بدون اینکه توقعی از دیگران داشته باشید .</font></div><div><font size="3">همین دیگران ، یک روز که تو نباشی .</font></div><div><font size="3">سایه ات نباشید ،</font></div><div><font size="3">مهربانی و لبخندت نباشند ،</font></div><div><font size="3">در تمام لحظه هاشان تورا به یاد می آورند .</font></div><div><font size="3">همین دیگران که امروز تورا می شکنند و برایشان اهمیتی نداری .</font></div><div><font size="3">یک روز از نداشتنت غمگین خواهند شد . زیرا ظرف محبتشان از عشق تو خالی خواهد ماند ...</font></div><div><font size="3">همین دیگران ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء&nbsp;</font></div><div><br></div> text/html 2017-02-03T10:38:10+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی آزادی ! http://homayesher.mihanblog.com/post/148 <div><font size="3">جوانه های امید را در آغوش می کشم</font></div><div><font size="3">به تو فکر می کنم</font></div><div><font size="3">آزادی !</font></div><div><font size="3">لبهای ترک خورده ات در گوشم زمزمه ی صلح می خوانند</font></div><div><font size="3">ندارمت !</font></div><div><font size="3">می خواهمت !</font></div><div><font size="3">روزی اگر که زاده شوی</font></div><div><font size="3">جوانه های من نیز به بار نشسته اند</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">مه شید</font></div><div><br></div> text/html 2017-01-29T18:43:26+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی مادر بزرگ ... http://homayesher.mihanblog.com/post/147 <div><font size="3">چراغ زنبوری ،</font></div><div><font size="3">همیشه من را به یاد او می اندازد</font></div><div><font size="3">دست های چروکیده ای</font></div><div><font size="3">که شیشه ی چراغ زنبوری را&nbsp;</font></div><div><font size="3">جلا می داد</font></div><div><font size="3">شاید تمام روشنی خانه اش بود</font></div><div><font size="3">چراغ زنبوری ،</font></div><div><font size="3">اما !</font></div><div><font size="3">من چه دیر فهمیدم&nbsp;</font></div><div><font size="3">تمام نور خانه ام رفت&nbsp;</font></div><div><font size="3">با رفتنت</font></div><div><font size="3">مادر بزرگ ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء</font></div><div><br></div> text/html 2017-01-29T18:41:54+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی سر در گم ... http://homayesher.mihanblog.com/post/146 <div><font size="3">آن قدر&nbsp;</font></div><div><font size="3">سر در گم</font></div><div><font size="3">روزهای گم شده ام&nbsp;</font></div><div><font size="3">&nbsp;ژنو هم&nbsp;</font></div><div><font size="3">از پس مجهول بودنم&nbsp;</font></div><div><font size="3">برنمی آید ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء&nbsp;</font></div><div><br></div> text/html 2017-01-29T18:36:59+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی پدر ... http://homayesher.mihanblog.com/post/145 <div><font size="3">خدای من در اندیشه ی توست</font></div><div><font size="3">پینه های قلبت&nbsp;</font></div><div><font size="3">نقاشیِ شیطنت های کودکی من است</font></div><div><font size="3">چقدر پیر شدی&nbsp;</font></div><div><font size="3">چقدر نفهمیدم !</font></div><div><font size="3">و تو !!!</font></div><div><font size="3">استواریِ گامهایم</font></div><div><font size="3">خدای من در اندیشه ی توست ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء&nbsp;</font></div><div><br></div><div><br></div> text/html 2017-01-24T19:00:13+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی بعضی ها را نباید دوست داشت ... http://homayesher.mihanblog.com/post/144 <div><div><font size="3">از بعضی ها باید متنفر بود ، باید دوستشان نداشت ، باید از کنارشان گذشت ، حتی نباید به بعضی ها فکر کرد ، هر چقدر از بعضی ها فاصله بگیری امکان زیستنت بیشتر خواهد بود ، چون بعضی ها اگر دوستشان داشته باشی ، وابسته شان باشی ، به آنها حتی فکر کنی یک روز که تو باورت هم نمی شود تو را تنها خواهند گذاشت با بغضی در قلبت اینها آدمهایی هستند که تو را از انسان های دیگر بیزار می کنند ...</font></div><div><font size="3">بعضی ها را نباید دوست داشت ...</font></div></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فائزه جداء</font></div> text/html 2017-01-23T19:53:51+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی زمان می گذرد ... http://homayesher.mihanblog.com/post/143 <div><font size="3">زمان می گذرد و حل نمی شود</font></div><div><font size="3">قند است مگر !!!</font></div><div><font size="3">شکر هم نیست</font></div><div><font size="3">درد است ...</font></div><div><font size="3">خاطره هست</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">ناهید گرجی</font></div><div><br></div> text/html 2017-01-23T19:52:24+01:00 homayesher.mihanblog.com ساسان عزیزی زار ... http://homayesher.mihanblog.com/post/142 <div><font size="3">حالِ عمومی ام خوب است ،</font></div><div><font size="3">حال خصوصی ام ، زار ...</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">ناهید گرجی</font></div><div><br></div>