تبلیغات
همای شعر Bird Of Poem - مطالب مهدیس دانافر
 
همای شعر Bird Of Poem
وبلاگی با موضوعِ اشعار و بداهه های زیبا و متن های ادبی و فلسفی تاثیر گذار
جمعه 10 دی 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
فاصله‌ی بین ما
به وسعت ترک کردنت بود

و احتمال برگشتت

به اندازه‌ی تمام دعاهای اجابت نشده‌
توسط تمام انسان‌ها

در تمام طول تاریخ ...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
قسم میخورم
این آخرین باریست که وانمود می‌کنم
درست همینجایی
پیش من
و با چشمان پف کرده‌ات
تمام جانم را می‌پویی

آخرین باریست که وانمود میکنم این فنجان چای دومی که می‌ریزم
و ساعتها نظاره‌گرش می‌شوم تا یخ کند
مخاطبی دارد

آخرین باریست
وانمود میکنم تمام داستانهایی که تعریف میکنم
تو می‌شنوی
و تمام شعرهایی که می‌خوانم را
دوست داری

آخرین باریست که
وانمود میکنم تو همینجایی
همین‌قدر نزدیک
و من با نفس‌هایم می‌توانم لمست کنم
با چشمانم می‌توانم درکت کنم

وانمود میکنم آخرین باریست که وانمود میکنم هستی
و تو هیچ آخرین‌باری نبود
که به من بگویی
به خاطر من است که میروی...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
آن روز ها

بر بالای بلندترین آسمان خراش شهر می‌رفتیم
و دستم در دستانت پرواز را تجربه می‌کردم

دیروز همانجا بودم
دستت در دستانم نبود

سقوط را تجربه کردم ... !

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آبان 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
ساعت از ۲ شب گذشته بود
با چشمهای خواب‌آلود و قیافه‌ی مَنگش به آینه نگاه کرد و تنها چیزی که دید موهای چربش بود
به این نتیجه رسید که الان فقط میتونه به یه دوشِ آب گرم احتیاج داشته باشه

همینطور بی‌هوا بلند شد گوشیشو برداشت رفت سمت حموم و توی بخار گم شد
تمام این مدت تو ذهنش تُف می‌کرد به زندگی و قانونایِ مضحکش

وقتی به خودش اومد داشت با چشمهای بسته یه مشت شامپو به کف سرش می‌ریخت
انقدر این حجم تنهایی و پوچی زیاد شده که دیگه حتی یادش نبود چه‌قدر از تنهایی و شب و تاریکی و غیره‌جات می‌ترسید...

همون‌جا بود که دلش می‌خواست همه مغزشو که خلاصه نتیجه‌ی سی‌تی اسکنش،نشون از تفاوتش با بقیه می‌داد رو اُق بزنه تو چاهِ حموم

داشت زیر هق‌هقِ شدید دوش حموم مسواک میزد
و به اکران فیلمایی که تو بخش هنر و تجربه نمایش داده می‌شدند فکر می‌کرد
این قسمت دقیقا شبیه به همون صحنه از فیلمِ که بازیگر نقش اصلی به فکر فرو میره و حتی یه نفرم نمیتونه  درست حدس بزنه که به چی داره فکر میکنه...

تو همون حال بود که از حموم بیرون اومد و روانه‌ی اتاق شد
میتونست هیلاری کلینتون باشه یا تیلور سوییفت یا شایدم یه گشنه تو سومالی یا چه میدونم سوگلی یه مردِ عرب
اصلا هم پیچیده نبود همین‌قدر ساده میتونست یه کسی دیگه باشه...

ولی خب دقیقا هیچی بود با یه حجم زیاد پوچی تو مغزش و یه علامت تهیِ بزرگ جای قلبش
بدون داشتن هیچ فکری برای ادامه...

اینجا به همون پایان باز می‌رسیم
اون الان اینجا درحالی که از گوشیش داره آهنگ علی‌ زندوکیلی پخش میشه با همون حجم زیادِ افکارِ رژه رونده تو مغزش خوابش میبره و فردا صبح با آغوشِ باز به سراغ همون روزمره‌گیِ همیشگیش میره...
و این داستان ادامه ندارد...

شب نوشت
مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
تو را میان شعرهایم عاشقانه پنهان می‌کنم !
می‌گذارم همانجا آرام بمانی

اما تو شورش میکنی
انقلاب به جریان می‌اُفتد
و جنگ آغاز میشود!

تو از میان اَبیات بیرون می‌آیی و راه رفتن را پیش میگیری...

و من پشتِ اصوات گنگ و مبهم،فرکانس رادیو را روی موج تنهاییم می‌گذارم!

کاش کمی شعرهایم را سخت‌تر می‌چسبیدم...
تا از هیچ موجی بیرون نیایی،پشت هیچ فرکانسی ترکم نکنی
تا این زمستان را بی‌تو سر نکنم!

تا تمام فیلم‌های مورد علاقه‌ام را ندیده نگذارم
تا دفتر شعرم بسته نماند

تا تمام واژه‌ها بعد از خروشِشان پشت لبهایم محبوس نمانند...

می‌دانی تمام این داستان‌های جدایی تقصیر شاعران است!

آنقدر از جدایی
شعر گفتند
که تو هم راه رفتن را یاد گرفتی...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
موهای ژولیده
عینک گرد
و شلواری که مدام روی زمین کشیده میشد

تن سردش و آه‌های پی‌درپیِ دیوانه کننده‌اش
و چشمانی که همیشه از پنجره‌ی کوچکِ کافه به بیرون نگاه میکرد...

گویی منتظر کسی بود که هیچگاه قرار نیست بیاید!
اینها تمام مشخصه‌هایش بود...

و من دقیقا روی صندلی روبه‌رویی‌اش!
با چشمانی که همیشه دوخته شده بودند به چشمانش
و قلبی که که با هربار دیدنش آنچنان ضربات تند و کوبنده‌ای به قفسه‌ی سینه‌ام میزد که گویی تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست خودش تمام فاصله‌ی میان ما را طی کند
و تمام حرفش را از زبان خودش بگوید!

و بُغضی که تا ابد در گلویم ماند
اینها هم تمام مشخصه‌های من بودند!

پس از گذر چند سال اینروزها نزدیک به زمستان ما با همان فاصله با همان مشخصه‌هایمان...

چند پاییز دیگر باید بگذرد تا مشخصه‌هایمان تغییر کند
و این فاصله‌ی چند متری کشنده تمام شود...؟!

مهدیس دانافر 





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
مثل هر روز
درست مثل هر روز...

همانقدر گیج و گنگ از خواب بیدار شد!
تمام دنیا و متعلقاتش مثل همیشه بود
ساعت کنار تختش
روزنامه‌ی رویِ میزِ غذاخوری
و آب جوش درون کتری که غُل می‌زد
و صدای ممتدِ سوت...

پیرهنش که تا سینه‌اش بالا رفته بود
و دسته‌ی عینکی که مثل دیروز کج بود

درست در همین روز معمولی...
یک‌بار برای همیشه
تصمیم گرفت ترکم کند!

همین‌قدر ساده
همین‌قدر بعید!
و درست همین‌قدر واقعی...

مهدیس دانافر 





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
ساعت شنی را بر عکس کردند
از اولین تیک‌تاک ساعتی که شنیدم
از اولین نوری که دیدم
از اولین لمس مادرم که گذشت
درست در حس و حال تجربه‌ی اولین‌ها بودم که در نهایت بی‌رحمی ساعت شنی را برعکس کردند
زمان گذشت در بی‌خبری
درست مثل فیلم‌هایی که در آپارات دیده میشود
همانقدر مبهم
همانقدر گنگ
به جوانی که رسیدم عاشق شدم و رها
رنگ جهانم را عوض کردم
آبی!
رنگ عاشقانه‌هایم
رنگ کردم و رنگ کردم
گذراندم و نفهمیدم
که تمام شن‌ها درست در روی برعکس ساعت شنی ته نشین می‌شوند
کسب کردم
خوبی،بدی،رنج و خوشحالی
هزارتویی پر از پیچیده‌گی
کلافی سر در گم بدون اینکه بتوانم به سر کلاف برسم
زمان زودتر از آنچه فکر میکردم گذشت
ته نشین شدن شن‌ها به جانم رسیده بود
ته نشین شدم به زوال رسیدم
و در نهایت بی‌خبری و بهت مُردم!
زمان زیادی گذشته از اولین باری که بعد مرگم سر مزارم می‌روم و به تمام زمان‌هایی فکر میکنم که در بی‌خبری گذشت...
آه و صد آه...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
چنان در دیروزهایِ نه چندان دور گم شدم
که در هیچ ‌فردایی مرا نخواهی یافت
آن ‌هنگام که دستِ امید آخرین تلاش‌هایش را برای نشان دادن خود صورت می‌داد
چشم دلم مدت‌ها قبل بسته شده بود
رو به امیدی که هیچگاه ندیده بود
نه دستِ توانای عشقی و نه کورسوی محبتی دلم را نجات نداده بود
آن هنگام که زیر هجمه‌یِ ناجوانمردانه‌یِ دزدان بی‌آیینِ انسانیت قلبم تکه‌تکه شده بود
شفقت تمام تلاش خود را برای زنده نگه داشتن قلب معصومم صورت داد!
ولی آه و صد آه
که زیر تازیانه‌هایِ این مردمان بی‌صفت گم شدم...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
و من پرواز میدهم
بادباک احساسم را در هوای خیالت
بادباک بالا و بالاتر میرود
اوج میگیرد
یک تنه به آسمان بی‌کران میزند می‌رود و می‌رود
هوای خیالت طوفانی می‌شود
بادبادکم را در خود میبلعد
بندش پاره میشود
از دستانم رها میشود
بادباک زخمی با بازوانی شکسته این‌بار آرام و بدون اوج گرفتن می‌رود
در هوای غریبه‌ها به پرواز در می‌آید
با سر به زمین اصابت میکند
آرام آرام خودش را با باد همسو میکند روی زمین کشان کشان به حرکت در می‌آید
و دست آخر زیر چرخ قطاری که تو با آن برای همیشه رفتی له می‌شود

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
کجای این قصه به سیاه کردن بختم قلم برداشتی؟!
که مرا میان راه رها کردی!
جهانم را به ویرانه
و تنم را به گدازه‌ای بی مثال بدل کردی که هرلحظه به آتش میکشد و میسوزاند سراسر وجودم را
بودنت تشویش! 
نبودنت درد !
کجایی؟!
که تن عریانم را به آماج تلخی نبودنت دادی!
قبل از هم آغوشیم با سیاهی شب باز گرد
قبل از اینکه دلیل زندگی بخشیدنم به نطفه‌ی درونم رنجِ بی‌‌تو بودن باشد
و از من دختری پدید آید باچشمانی آبی و ظاهری مظلوم و باطنی درّنده
که بذر انتقام را تو درونش کاشته‌ای!

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
جایی مابین نماز مغرب و عشا بند می‌آید!
گریه را میگویم...
مابین این دو میتوانم سکوت را احساس کنم،که در سراسر قبرستان تنم جاریست...
باید با حقیقت رو به رو شوم
زمان مانند بیلی که لحظه لحظه‌ی عمرم را میکَنَد
جلوتر می‌رود و می‌پیوندَد
به تمام زمان‌های سپری شده
به تمام زندگی‌های از دست رفته
میخواستم‌ جلوی کَندَن‌های بی‌امان این بیل را بگیرم
ولی سال‌ها بود
 در اعماق قبری بودم که مرا یارای مقابله با این گذر زمان بی‌رحم نبود
زمان مرا کَند و کَند
حالا در این بیست و چند سالگیِ شوم
تمام شدم
و به زمانی می‌نگرم که جلوتر از من می‌رود...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
من و حس دوباره‌ی عاشقی
من و لمس دوباره‌ی احساس
در پس چشمان بهت زده
چشمان مطمئن
پشت قابی شیشه‌ای
من و احساس اضطراب افتادن از چشم او 
دیر زمانی گذشت و اما عشق...
تن یخ زده و در حال انتظار
نگران ساعتهایی که نزدیک میشوند به لحظه‌ی دیدار
لرزه‌ی افکنده بر اندام
تعویض مجدد و تکراری رنگ شال
من و افتادن بر سجاده‌ی عشق،قبل از الله اکبر آسمان صبح
من و تکرار این ارتعاش...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
به اندازه رشته رشته‌ ی محبتت
که مرا بافت و بافت
دوستت دارم
جانمی
جانم
مادرم

مهدیس دانافر 




نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 شهریور 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
در انتهای بن‌بست آذر دستانم را رها کرد
گویی با اصابتِ گلوله‌ای به‌ شقیقه‌ام مواجه شده باشم!
همه چیز در یک لحظه تمام شد!
و من گم شدم
تنِ خسته و رنجورم را آرام آرام به کنجی بردم
زمستان آمد
بعد بهار
بعد تابستان
و دوباره پاییزو
دوباره آذر لعنتی
تکرارِ بی‌محتوایِ فصول
و هربار انجماد قلبم در بن‌بست آذر
تنم هنوز بوی آغوشش را می‌دهد 
چند پاییز گذشته؟
چن پاییز برگ برگ به حالم گریسته است؟
من در تکرار بی‌سرانجام بن‌بست آذر گیر کرده‌ام
و هنوز آذر نماینده‌ی بن‌بست جدایی‌هاست...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-