تبلیغات
همای شعر Bird Of Poem - مطالب آبان 1395
 
همای شعر Bird Of Poem
وبلاگی با موضوعِ اشعار و بداهه های زیبا و متن های ادبی و فلسفی تاثیر گذار
یکشنبه 9 آبان 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
میان این سه نقطه
عجیب غوغایی است
تو می روی 
تو می آیی
و من!

فاجعه میشود،
هربار
 که 
سطر سطر کلامم را
سه نقطه قطع میکند
من عاشق میشوم
تو میخندی
و رخ میدهد
هر اتفاقی که
فکرش 
در
سه نقطه
بگنجد

وااااااای 
نگاهت...
نگاهم که میکنی
باز هم 
حادثه
بی..د..ا..د میکند
میان این سه...

فائزه جداء





نوع مطلب : فائزه جداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آبان 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
برف غصه هایت 
روی شیروانی قلبم می بارد
فکر می کردم غم تو
بر قلبم ننشیند 
اما 
غمت سنگین بود و قلبم ،
مرطوب باران چشمانم 
تو مدام
باریدی،
باریدی،
باریدی و من 
فقط سکوت کردم 
تو سنگین تر شدی،
آنقدر سنگین 
که نهایت ،
آواری شدی
بر سر جوانیِ احساسم
حالا
چند صباحی است که،
 گذاشته ای و گذشته ای!
هر چه را که در آن روز برفی ویران شد...

فائزه جداء





نوع مطلب : فائزه جداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 9 آبان 1395 :: نویسنده : ساسان عزیزی
ساعت از ۲ شب گذشته بود
با چشمهای خواب‌آلود و قیافه‌ی مَنگش به آینه نگاه کرد و تنها چیزی که دید موهای چربش بود
به این نتیجه رسید که الان فقط میتونه به یه دوشِ آب گرم احتیاج داشته باشه

همینطور بی‌هوا بلند شد گوشیشو برداشت رفت سمت حموم و توی بخار گم شد
تمام این مدت تو ذهنش تُف می‌کرد به زندگی و قانونایِ مضحکش

وقتی به خودش اومد داشت با چشمهای بسته یه مشت شامپو به کف سرش می‌ریخت
انقدر این حجم تنهایی و پوچی زیاد شده که دیگه حتی یادش نبود چه‌قدر از تنهایی و شب و تاریکی و غیره‌جات می‌ترسید...

همون‌جا بود که دلش می‌خواست همه مغزشو که خلاصه نتیجه‌ی سی‌تی اسکنش،نشون از تفاوتش با بقیه می‌داد رو اُق بزنه تو چاهِ حموم

داشت زیر هق‌هقِ شدید دوش حموم مسواک میزد
و به اکران فیلمایی که تو بخش هنر و تجربه نمایش داده می‌شدند فکر می‌کرد
این قسمت دقیقا شبیه به همون صحنه از فیلمِ که بازیگر نقش اصلی به فکر فرو میره و حتی یه نفرم نمیتونه  درست حدس بزنه که به چی داره فکر میکنه...

تو همون حال بود که از حموم بیرون اومد و روانه‌ی اتاق شد
میتونست هیلاری کلینتون باشه یا تیلور سوییفت یا شایدم یه گشنه تو سومالی یا چه میدونم سوگلی یه مردِ عرب
اصلا هم پیچیده نبود همین‌قدر ساده میتونست یه کسی دیگه باشه...

ولی خب دقیقا هیچی بود با یه حجم زیاد پوچی تو مغزش و یه علامت تهیِ بزرگ جای قلبش
بدون داشتن هیچ فکری برای ادامه...

اینجا به همون پایان باز می‌رسیم
اون الان اینجا درحالی که از گوشیش داره آهنگ علی‌ زندوکیلی پخش میشه با همون حجم زیادِ افکارِ رژه رونده تو مغزش خوابش میبره و فردا صبح با آغوشِ باز به سراغ همون روزمره‌گیِ همیشگیش میره...
و این داستان ادامه ندارد...

شب نوشت
مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
تو را میان شعرهایم عاشقانه پنهان می‌کنم !
می‌گذارم همانجا آرام بمانی

اما تو شورش میکنی
انقلاب به جریان می‌اُفتد
و جنگ آغاز میشود!

تو از میان اَبیات بیرون می‌آیی و راه رفتن را پیش میگیری...

و من پشتِ اصوات گنگ و مبهم،فرکانس رادیو را روی موج تنهاییم می‌گذارم!

کاش کمی شعرهایم را سخت‌تر می‌چسبیدم...
تا از هیچ موجی بیرون نیایی،پشت هیچ فرکانسی ترکم نکنی
تا این زمستان را بی‌تو سر نکنم!

تا تمام فیلم‌های مورد علاقه‌ام را ندیده نگذارم
تا دفتر شعرم بسته نماند

تا تمام واژه‌ها بعد از خروشِشان پشت لبهایم محبوس نمانند...

می‌دانی تمام این داستان‌های جدایی تقصیر شاعران است!

آنقدر از جدایی
شعر گفتند
که تو هم راه رفتن را یاد گرفتی...

مهدیس دانافر





نوع مطلب : مهدیس دانافر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-